paper cut

تکه کاغذ

امروز چرا حس شب را تداعی می کند؟

امروز چرا یک جای کار می لنگد

امروز چرا این قدر درهم و گرفته ام ؟

هر آنچه پشت سر نهاده ام پریشانی بود و دیوانگی

نمی دانم که اول با چه بود که پریشانم کرد

یا فشار زندگی از کجا سرچشمه گرفت

اما می دانم چه گونه حسی است

اینکه صدایی در پشت سرم باشد

همچون صورتک درونم

صورتکی که هرگاه چشمانم را می بندم ، بر می خیزد

صورتکی که هر لحظه دروغ مرا مشاهده است

صورتکی که با هرگام سقوط من می خندد

(و ناظر بر همه چیز است)

بدین سان می فهمم که شناور بمانم کی غرق می شوم

صورتک ، درونم را می شنود

درست زیر پوستم

همزاد من است پریشان در جستجوی همه گذاشته ام

همچون گردی بادی در ذهن من می چرخد

عین خودم ، نمی توانم ندای درونم را باز دارم

همچون صورتک درون ، درست زیر پوست ام

می دانم صورتکی درونم هست که

همه لغزش هایم را گوشزد می کند

تو همه درون خود صورتکی داری و

شاید که پریشان تر از احوال دل من باشی

نمی دانم اول بار چه بود که مرا از حرکت انداخت تنها می دانم که از پا افتادم

همه طوری رفتار می کنند انگار نمی توانم عمل تو را معنا ببخشم اما

هر کس درون خود صورتکی دارد

صورتکی که هر لحظه دروغ هایشان را بیند

صورتکی که با هرگام سقوط شان می خندد

(و ناظر بر همه چیز است)

بدین سان می فهمم که شناور بمانم

کی غرق می شوم

صورتکم درونم را می شنود

درست زیر پوستم

 

خورشید غروب می کند

نور هم به من خیانت می کند

حس می کنم روشنایی هم به من پشت می کند


one step closer

یک قدم تا پرتگاه

تکرار بیش از این جایز نیست هر آنچه گفته ام تکرار مکررات است

هینچکدام از این واژه ها حسی را برنمی انگیزد

خوشبختی را در بی خبری می بینم

کمتر شنیدن من و کمتر گفتن تو

اگرچه راهی برای خارج شدن پیدا می کنی

همچون گذشته ...

هر آنچه به من می گویی

مرا گامی به پرتگاه نزدیک تر می کند

تقریباً از پا افتاده ام

اندک فضایی برای تنفس مرا کفایت می کند

چون تا لبۀ پرتگاه راهی ندارم

و تقریباً از پا افتاده ام

می دانم که پاسخ ها چندان شفاف نیستند

کاش راهی بود تا نامرئی شوم

هر چند این افکار هم حسی را برنمی انگیزد

خوشبختی را در بی خبری می بینم

هیچ چیز به نظر قصد رفتن ندارد

بازهم بیشتر و بیشتر

 

وقتی باهات حرف می زنم خفه شو، خفه شو ، خفه شو


with you

با تو

امروز در رویایی برخواستم

که به انجمادی راکد ره می برد / و پاهای سردم را بر زمین گذاشتم

همه چیز را درباره دیروز از یادم برده ام

خاطرم هست وانمود می کردم جایی هستم که هرگز نبوده ام

ذره ای از طعم دورویی

و در پی خطایی ، رها می شوم تا اندک اندک به حال سابقه باز گردم اگر چه این همه به من نزدیکی

اما هم چنان فاصله داری و من عاجزم از بازگرداندن تو

حقیقت دارد / احساسی که دارم

از پیمانی است که با چهره تو بسته ام

ژرفای صدای تو، خاطرات مرا زنگ می زند

حتی اگر با من نباشی ، من با تو هستم

هی/ حال می بینی که همه چیز را در خود حفظ کرده ای

هی / حالا می بینم / حتی وقتی که چشمانم بسته باشد

من به تو آسیب می رسانم و تو به من

سقوط خواهیم کرد، اگرچه روز همچنان ادامه دارد

مرزی باریک میان این و آن

وقتی همه چیز اشتباهی است من می پندارم گذشته خواب و خیال بوده

و اینک در مخمصۀ این خاطره گرفتار آمده ام

و در پی خطایی رها می شوم تا اندک اندک به حال سابقم باز گردم

اگر چه این همه به من نزدیکی

اما هم چنان فاصله داری و من عاجزم از بازگرداندن تو

نه

اهمیت ندارد که از چه راهی دوری آمده ایم در انتظار دیدن فردای با تو بودن بی قرارم


points of authority

نشانه های قدرت

بازی را زودتر از سایرین باختی

از صحنه خارج شو نامت را به آقای شرمنده تبدیل کن

صورت ات را بپوشان / نمی توانی در مسابقه جا بزنی

گام هایت را برق آسا بردار، فقط بخواه که آخرین نباشی

اینگونه خیره شدن ام را در خودت دوست داری

آنگاه که مرا وا می داری برای لذت خود دست به کارهای وحشتناک بزنم

اگر تسلیم شوم در جا برنده خواهی شد

زندگی ام ، غرورم درهم شکسته

تو می خواهی کاری را که می گویم انجام بدهم

تا برای بازگشت به سوی تو خود را بیازارم

غرورم درهم شکسته

دوست داری اینطور فکر کنی که اشتباه هرگز از جانب تو نیست

طوری رفتار می کنی انگار برای خودت کسی هستی

(آنگونه که آموخته ای زندگی کنی)

می خواهی در این مخمصه تنها نباشی

کسی را می خواهی تا عین خودت بیازاری اش


crawling

خزنده

درپوست خود می خزم

این زخم ها التیام نمی یابند ترسم از این است

که چگونه سقوط خواهم کرد

حیران مانده ام در تشخیص حقیقت

چیزی درونم هست که از سطح به عمق می کشاندم ، از شناور ماندن تا

غرق شدن

بیهودگی و سرگشتگی

می ترسیدم این عدم خویشتن داری هرگز پایان نیابد

خودم را کنترل می کنم اما قادر نیستم وانمود کنم

برای یافتن دوبارۀ خویش

عرصه بر من تنگ تر میشود

اعتماد به نفس ندارم اما پذیرفته ام در طلب پیروزی عذاب بیشتری را

تاب بیاورم

این حس و حال را پیش تر ها هم داشته ام

احساس ناامنی

رنج و عذاب ، نافرجامی که می کوشد به من نزدیک شود

سردرگمی ، عکس العمل

در برابر تفکراتم ، با خواسته هایم ایستاده ام

ناتوانی ام درتظاهر ، فراموش نشدنی است

برای یافتن دوبارۀ خویش

عرصه بر من تنگ تر میشود

اعتماد به نفس ندارم اما پذیرفته ام در طلب پیروزی عذاب بیشتری را

تاب بیاورم

این حس و حال را پیش تر ها هم داشته ام

احساس ناامنی


runaway

گریز

دیوار نوشته های تزئینی

زیر آسمان غبار آلود  موجی پیوسته از نگرانی

بر بلندای ایمانی فرو ریخته

دریافته ام آن درس ها که آموختی

هرگز حقیقت ندارد ، اینک  اما زیر سوالم 

باز با انگشت نشانم می دهند

به جرم همدستی

با هم به من اشاره می کنی

کاغذ باطله و اصواتی گوشخراش

زیر آسمان غبار آلود

موجی دیگر از دلواپسی مرا لبریز کرده

هر آنچه در شکوائیه گفته ام واژه هایی دروغین بود

اینک اما زیر سوالم

باز با انگشت نشانم می دهند

به جرم همدستی باز همدستی

باز هم به من اشاره می کنی

می خواهم بی خداحافظی بگریزم می خواهم حقایق را دریابم

به جای سوال شگفت انگیز تشنه جوابم

بیش از این دروغ نمی خواهم

باید در را ببندم

و ذهن ام را بگشایم

قصد گریز دارم...


by myself

بدست خودم

برا ی نادیده انگاشتن آنچه در حقم کرده اند چه کرده ام ؟

آیا کورکورانه غرایزم را دنبال کرده ام ؟

آیا از این رویاهای بد غرورم را مخفی کرده ام ؟

و در برابر این افکار دیوانه کننده تسلیم شده ام ؟

آیا در حالی که خود نشسته ام سعی دارم آنرا بپاخیزانم؟

و یا سعی دارم عادتی سرخ را دوباره پدیدار کنم؟

آیا اندک ایمانی دارم تا فریفته خدایگان ساختگی نشوم؟

و یا اعتقادی به کسی ندارم و کنج عزلت گزیده ام؟

چون نمی توانم صبر کن / تا زمانی که بیش از این زار و نحیف شوم

اقدامات درستی انجام داده اند اما در این میانه گم شده ام

هر روز جامعه ای از تظاهر به تن می کنم اما پس از آن

دیگر بار صدمه خواهم دید

به دست خودم

می پرسم چرا، اما در ذهنم

دریافته ام که نمی توانم به خود متکی باشم

صبر و قرار ندارم

برای آنچه می خواهم ، آن دم که بسیار زار و نزارم

برای پذیرفتن این همه بسیار است

نمی توانم صبر کنم برای هیچ چیز

که هر پیچشی را به تماشا بنشینم

با افکاری که ناکام از درکشان هستم

گذشته ام را پشت و رو کن ، من بی سپر و دفاع مانده ام

و برای کور کورانه رفتن ، عاری از احساس به نظر می آیم

اگر غرورم را پنهان کنم و بگذارم همه چیز ادامه پیدا کند

اگر آنها را رها کنم بهتر کار خواهم کرد

و چنانچه سعی کنم آن ها را در بند کشم جلو خواهم زد

اگر سوالات چونان سرطان مرا به کام مرگ بفرستند

آنگاه در خاموشی پاسخ ها در گور خواهم شد

چه می پنداری / من بیش از این ها  باخته ام

بسیار هراسانم ، فراتر از لمس دستان تو

چه انتظاری داری، آنچه که همه چیز را بدانم به من خواهی گفت

تو هیچ نمی دانی

نمی توانم بگویم چگونه آن را به رفتن واداشتم

مهم نیست چه کرده ام ، چه سخت کوشیده ام

قادر نیستم چرای باطنم را پاسخی گویم

چون هنوز درگیر ظاهرم


in the end

در پایان

با یک چیز شروع شد

چرایش را نمی دانم

حتی اهمیت نداره که چقدر سخت تلاش می کنی

به ذهن بسپار

قافیه هایی را که ردیف کرده ام

تا زمان موعود را وصف کنم

همه دانسته هایم را ،

زمان چیز گران بهایی است

بنگر که با نوسان آونگی در گذر است

به تماشا بنشین شمارش معکوس اش را تا انتهای روز

با تیک تیک ساعت ، زندگی می گذرد

غیر قابل تصور است آنقدر که حرکت اش را حس نمی کنی

تو می بینی که زمان درست از پنجره بیرون می رود

سعی می کنی نگاهش داری

ولی حتی نمی دانی که همۀ آن را هدر می دهی،

فقط برای آن که رفتن خودت را به نظاره بنشنی

اگر چه می کوشم همه چیز را در خود حفظ کنم اما سرانجام همه چیز ازهم می پاشد

معنایش برای من این است: در نهایت خاطره ای خواهید بود از روزگاری که سخت می کوشیدم و به اینجا رسیدم اما در پایان هیچ اهمیتی نخواهد داشت

باید سقوط کنم تا همه را از دست بدهم

اما در پایان

هیچ اهمیتی نخواهد داست باید سقوط کنم

تا این هم را از دست بدهم

اما درپایان هیچ اهمیتی نخواهد داشت

با یک چیز، چرایش را نمی دانم

حتی اهمیتی نداره که چقدر سخت تلاش می کنی

به ذهن بسپار

قافیه هایی را که ردیف تا خود را به یاد بیاورم

که چه بسیار کوشیده ام

علی رغم آنکه مرا به مسخره می گرفتی

و طوری رفتار می کردی انگار قسمتی از دارایی تو بودم

به خاطر آوردن همه آن لحظه هایی را که با من در جنگ بودی

در عجبم چطور به اینجا رسید

هیچ چیز آنگونه که پیش تر ها بود نیست

تو حتی مرا آدم حساب نمی کردی

این تو نبودی که مرا از پس اینها باز شناختی

با این حا همه چیز در آخر به من باز می گردد

تو همه چیز را درخود حفظ کردی و علیرغم کوشش من همه چیز از هم پاشید

معنایش برای من این است: در نهایت خاطره ای خواهد بود

من به سختی کوشیده ام

وتا آنجا که می توان داشتم پیش رفتم

در ازای این همه تنها یک چیز را باید بدانی


forgotten

فراموش شده

از اوج به قعر می رسم و از اعماق تا آن بالاها صعود می کنم

هرچند در این هسته فراموش شده گیر افتاده ام

در میانه افکارم که راحتی و آسایش را از من گرفته

تصویر گر خاطره ای که مرا فراری نمی دهد

پس چرا باید اهمیت بدهم

این مکان آنقدر سیاه و ظلمانی است که قادر نیستم انتهایش را ببینم

حتی قادر نیستم در برابر چنین شوکی از خود دفاع کنم

شوک ناشی از سوالاتی که همچون بارانی اسیدی بر سرم می بارد

با قدرت هرچه تمام تر، نیروی الهام به کمک می آید

چشمانم را محکم به هم می فشارم و در افکار زندگی گرفته و غبار آلود

غوطه ور می شوم

کورسویی از روشنایی ناگاه همه همه جا را می پوشاند

و در سراسر این دنیای پوسیدۀ متظاهر جاری می شود

به آرامی چشم می گشایم و باز تاریکی است و ظلمت

در خاطره ای مرا خواهی یافت

با چشمانی گر گرفته

و سیاهی ای که سخت مرا در برگرفته

تا آنگاه خورشید برآید

هر گوشه ای می چرخم از بالا و پایین نعره بر می آید

آلودگی در اصواتی بی وقفه نمایان می شود

چرخ گردون می گردد و غروب،

از پس چراغ های خیابان، ریسه های نئون و بتون ها می خزد

تکه کاغذهای کوچک یا تصویری نقاشی شده

برسطح خیابان در پرواز است تا آن زمان که باد از نفس بیفتد

خاطره هم بی شباهت به این تصویر نیست

کاغذی که مچاله شده محال است دوباره چون روز اول صاف شود

اینک مرا به حرکت انداخته ای

افکارم را باز گردانده ای

و من به تو می گویم که

آنرا درست در تو میبینم


pushing me away

مرا به قهقرا می بری

به تو دروغ گفتم چون همیشه

این آخرین تبسم است

همان حقه همیشگی برای با تو بودن همه چیز از هم می پاشد

حتی آدم هایی که هرگز ابرو در هم نمی کشند

سرانجام خواهند شکست ، قربانی پناه بردن به دروغ

هر چیز را پایانی است بزودی در می یابی آنقدر محو تماشا بودیم که

از کوک افتادیم و از زمان جا ماندیم

-قربانی هرگز نفهمیدن-

چرا هیچگاه به دور دست ها نرفتم

چرا اینگونه خود را بازی دادم

حال می بینم که آزمودن ، مرا به قهقرا کشاند

 همچون تو سخت می کوشیدم تا هر آنچه تو قصدش را داشتی ، من انجام دهم

این آخری است 

که در تمنای وصال تو سرزنش ها را به جان می خرم

هرچیزی را پایانی است بزودی در می یابی آنقدر محو تماشا بودیم که از کوک افتادیم و از زمان جان افتادیم

قربانی هرگز نفهمیدن

مرا به قهقرا می بری


                                       با تشکر:هیدی مصطفی پور